مهـــــتاب هــــمیشه ســـــــبز



پروردگارم . هستی ؟


پروردگارم  

فکر میکردم که توی این این روزهای آخر سال چیزای خیلی خوبی رو قراره تو پرونده وب سایت خاک گرفته ام بنویسم

اما الان که دارم فکر میکنم ، بر عکس اون چیزی که دارم میگم و خواسته قلبیم بود  همیشه به نشدنا فکر کردم  

نکنه نخوای؟

نکنه اشتباه کردم؟

نکنه دروغ باشه ؟

نکنه همه اینا نشونس واسه من ؟

بدی ماجرا که چه عرض کنم مزخرف ترین جای ماجرا جاهایی بود ک پروردگارم خودت شاهدشی .

حالا محکم و قوی اومدم جلو ک بهم بگی این چهار سال همه اون اتفاق های بعد از دعا . همه اون اتفاق های نزدیکه شدن ها همه برای چی بود ؟ نذار ازت بپرسم پروردگارم هستی ؟ میخوام بگم پروردگارم سپاسگزارم

بهم بگو حتی اگه به اشتباه فکر کردم ک تو فرستادی. خودت میدونی چه حالی ام و تو چه سوالای ترسناکی گیر افتادم 

پروردگارم تو رو به لحظه ی آفرینشت قسم منو یک دل کن و قرص  


من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود،"خدا شاهد ماست"
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی!
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن، رشته ایمان دلم پاره شدست
من که تسبیح نبودم، تو چرا چرخاندی؟
نغمه رضایی
چیزی به نام شعر از من جدا شده است
چیزی به نام عشق از من جدا شده است
تکرار های پی در پی من تنها برای جلب تردیدهای من است. 
من با شعر های دیگران دوباره به جهان خودم برمیگردم اما اینبار با رنجی از تهی ! 
با گنجی از نخست ! با کوششی کثیف ! با شک با یقین ! با ترس با سوال

× کاش می فهمیدم چرا انقدر مدام سوال دارم خسته شدم 

فیلم "نفس"  

نقش بهار توی فیلم نفس همیشه منو یاد خودم انداخته  

فیلمی ک روزی دوبار می دیدم و حفظش بودم تا اینکه حذفش کردم که نبینم

اونجا که کتاب رو انداخت توی آب و گفت ننه آقا راست میگه هرکی زیاد کتاب بخونه "دیوونه" میشه

منم قبل از مدرسه رفتنم از بس کتاب خوندن رو دوست داشتم همیشه برام کتاب میخریدن و میخوندن تا خودم بلد شده بودم خوندنو و منتظر بودم بیشتر بلد بشم تا اول دبستان ک تابستونش اولین کتاب وحشتناک زندگیم رو خوندم تا بعد از مدرسه تا تموم شدنش  

همش میخواستم زودتر مدرسه تموم بشه ک آزاد باشم واسه خوندن  . دوست داشتم مدرسه نمی رفتم . 

بعد ک اختیار دانشگاه با خودم شد تصمیمای جدی گرفتم واسه خودم بودن.

اما الان خیلی از خودم میترسم . من پر از سوالم پر از شک . تردید دو دلی . ترس سوال سوال سوال .انقدر خوندم و خوندم ک الان از ترس سوال جدید میترسم ک بخونم حتی میترسم بپرسم آخه نمیخوام جوابی ک از سر خودخواهی و خودباوری هست بشنوم . نمیخوام اگه بلد نیستن بگن این فکرا چیه  

میترسم یه روز ببینم دیگه نیستم  

کاش منم از اول کتابارو انداخته‌اند بودم توی آب . جای تنهایی نشستن و کتاب خوندن 

کنجکاوی وحشتناکم کار دستم داده . 

اصل زندگیم داره از دستم میره و من ترسیدم .  

خداجون ؟ خودت آگاه ب کل منی التماسن


به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری
به رهت چه گوش دارم که خبر دریغ داری

نه منم که خاک راهم ز پی سگان کویت
نه تو آفتابی از من چه نظر دریغ داری

تو چه سرکشی که خاکم ز جفا به باد دادی
تو چه آتشی که آبم ز جگر دریغ داری

ندهیم تار مویی که میان جان ببندم
نه غلام عشقم از من چه کمر دریغ داری

دم وصل را نخواهی که رسد به سینه من
نفس بهشتیان را ز سقر دریغ داری

دل کشته من اینجا به خیال توست زنده
چه سبب خیالت از من به سفر دریغ داری

به امید تو بسا شب که به روز کردم از غم
تو چرا نسیمت از من به سحر دریغ داری

کم من گرفتی آخر نبود کم از سلامی
به عیار نیک مردان کمی ار دریغ داری

سوی تو شفیع خواهم که برم برای وصلی
نبرم شفیع ترسم که مگر دریغ داری

چه طمع کنم کنارت که نیرزمت به بوسی
چه طلب کنم مفرح که شکر دریغ داری

به وفاش کوش خاقانی اگرچه درنگیرد
نه که دین و دل بدادی سر و زر دریغ داری

"خاقانی"

با وجود کم کاریه به شِدّتم


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

حسابداری 2015 سیرِ من فروشگاه آنلاین گل و گیاهان آپارتمانی کافه گلدون بهروز مرجع بزرگ دانلود پاورپوینت، جزوه درسی و انواع فایل های دانلودی ارز دیجیتال رسانه خبری روستای شهرویی هنگه کرمانجی برای آینده!